پوست از دار بلا گش می شود چون اديم طايفي خوش ميشود
ور نه تلخ و تيز ماليدي در او گند گشتي ناخوش و ناپاك رو
آدمي را پوست نامد بوغ دان از رطوبت ها شده زشت و گران
تلخ و تيز و مالش بسيار ده تا شود پاك و لطيف و با فره

با این که هنوز همه مشکلات حل نشده اما امروز آرامش خوبی دارم. امروز دعای بی بی بدرقه راهم شد. امروز صبح حس خوبی داشتم و اون حس قشنگ هنوز با منه. چهار شنبه شب با لیلا رفتیم حرم امام رضا. بعد از یک سال دوباره طلبیده شدم. بر عکس همیشه وقتی چشمم به ضریحش افتاد گریه نکردم. صدای گریه دیگران از اینطرف و اونطرف به گوش میرسید. لیلا صبورانه کنارم وایساده بود و من زیر لب حرفامو دردامو خواسته هام و دلتنگیامو ناراحتی هامو زمزمه میکردم. اونقدر اونجا وایستادم که سر گیجه گرفتم . دست تو دست لیلا رفتم بیرون. دعای توسل تموم شده بود و مردم کمکم میرفتن نشستیم روی فرش هایی که پهن کرده بودن و ... عجب صفایی داره این صحن حرم.یه دسته جوون یهو راه افتادن به سینه زنی . صدای همهمه ...صدای دعا... صدای کبوتر ها...صدای ساعت بزرگ صحن...اما با این همه صدا توی دل من آروم بود. ساکت و بی صدا. دلم میخواست بمونم. اما شب بیرحمانه پیش میرفت.

سلام. امشب خونه لیلا هستم. امشب دلم تنگه. البته حالا حالا ها نمیخوام برگردم. اونقدر تو هفته های گذشته اذیت شدم که حتی فکر برگشتن به اون وضعیت و اون اتفاقات باعث میشه تنم بلرزه. هر چند که اون کسایی که میگن دوسم دارن درست کاری رو انجام میدن که نباید بدن مثل ... بگذریم. زندگی بدجور داره امتحان میگیره. تقلب مقلبم تو کارش نیست. فقط از خدا میخوام به من این توان رو بده که بتونم خوب مبارزه کنم. همونطور که شایسته منه.

خدایا من دلم میخواد باهات حرف بزنم. اما اینجا خیلی شلوغه. یه شب میای با من و با عروسکم بریم از این شهر بیرون ؟نترسیم آ! اونوقت شب کسی نیستش. بریم یه جای خلوت یه جای ساکت یه جای تاریک بشینیم و با هم حرف بزنیم. میخوام به من بگی چی شد که منو آفریدی. به چی فکر میکردی وقتی داشتی برای من دل می ساختی. نگاهت به کجا بود وقتی چشمای منو گرد گرد درست می کردی. فکر کنم وقتی می خواستی به من مهربونی بدی ظرفش روی من چپه شده.من خیس شدم.خیس از یه ظرف پر پر مهربونی. خدایا حالا توی این دنیایی که خیلی از آدماش سهمی از مهربونی ندارن من چیکار کنم ؟ خدایا یه شب بیا با هم بریم یه جایی که کسی نباشه اونوقت در گوشت بگم که توی دلم چه خبره... میای؟!

من نمازم را وقتي ميخوانم كه اذانش را گفته باشند سر گلدسته سرو...
آدما میتونن توی زندگی هم نقش مثبت داشته باشن. اما متاسفانه خیلی وقتها خودخواهی های اونها بهشون اجازه نمیده که اونطور که شایسته هست به هم کمک کنن. من همیشه به دنیای اطرافم با نگاه ساده اندیش خودم نگاه میکنم. من همیشه فکر میکنم همه این دیگرانی که دور من و گرفتن همونطور فکر میکنن که من فکر میکنم. همه اونها همونقدر یکرنگ و ساده هستند که من. اما خدایا چرا اینطور نیست. چرا اینهمه دروغ و فریب هست. اینهمه رنگ .

باور کنید بعضی وقتها فکر میکنم باید حالم از خودم به هم بخوره به خاطر کارام. رفتارم با دیگران به خاطر تفکرات بدی که گه گاه درموردشون دارم. اما حالا میبینم اونی که باید حالش بد بشه من نیستم. اونایی هستند که صداقتشون رو خیلی وقته توی چاه نیتهای کثیفشون قی کردن. ای وای خدای من...با خودم چه کردم من. شاید همه این چیزا یه کابوس چرک و سیاهه که توی یه شب تب دار و مریض سراغم اومده. شاید اینطوری نیست. ...اما هست. من دارم گرمای روز رو همهمه آدما رو آبی ابری آسمون رو میبینم و حس میکنم. واقعیت همینه. همین .
امروز کمی ...

بهناز مهربونم من نمیخوام جاده زندگیم و با ترس هام بسازم. تجربه های گذشته میتونن مصالح خوبی باشن برای ساختن جاده آینده. و ... شکست پل رسیدن به پیروزیه. اگه ازش نگذرم برای همیشه اینجا که هستم میمونم. و من اینو نمیخوام.