تبليغاتX
example: عطا...
به یاد بابا ، که تا بود همه چیز بود ...
این روز ها روزهای سخت و خوشی است. حس میکنم اگر از این تیز آب ترس به دل راه دهم هرگز آن بهشتی که تنها کمی آنسو ترک برایم مهیا شده را از دست خواهم داد. پس بهار تاب بیاور. تو خدا را دوست داری و او هم...

پوست از دار بلا گش می شود                   چون اديم طايفي خوش مي‌شود

ور نه تلخ و تيز ماليدي در او                        گند گشتي ناخوش و ناپاك رو

آدمي را پوست نامد بوغ دان                      از رطوبت ها شده زشت و گران

تلخ و تيز و مالش بسيار ده                        تا شود پاك و لطيف و با فره

+ نوشته شده در  1 Aug 2007ساعت 13:24  توسط بهار بابا  | 

با این که هنوز همه مشکلات حل نشده اما امروز آرامش خوبی دارم. امروز دعای بی بی بدرقه راهم شد. امروز صبح حس خوبی داشتم و اون حس قشنگ هنوز با منه. چهار شنبه شب با لیلا رفتیم حرم امام رضا. بعد از یک سال دوباره طلبیده شدم. بر عکس همیشه وقتی چشمم به ضریحش افتاد گریه نکردم. صدای گریه دیگران از اینطرف و اونطرف به گوش میرسید. لیلا صبورانه کنارم وایساده بود و من زیر لب حرفامو دردامو خواسته هام و دلتنگیامو  ناراحتی هامو زمزمه میکردم. اونقدر اونجا وایستادم که سر گیجه گرفتم . دست تو دست لیلا رفتم بیرون. دعای توسل تموم شده بود و مردم کمکم میرفتن نشستیم روی فرش هایی که پهن کرده بودن و ... عجب صفایی داره این صحن حرم.یه دسته جوون یهو راه افتادن به سینه زنی . صدای همهمه ...صدای دعا... صدای کبوتر ها...صدای ساعت بزرگ صحن...اما با این همه صدا توی دل من آروم بود. ساکت و بی صدا. دلم میخواست بمونم. اما شب بیرحمانه پیش میرفت.

+ نوشته شده در  21 Jul 2007ساعت 9:41  توسط بهار بابا  | 

سلام. امشب خونه لیلا هستم. امشب دلم تنگه. البته حالا حالا ها نمیخوام برگردم. اونقدر تو هفته های گذشته اذیت شدم که حتی فکر برگشتن به اون وضعیت و اون اتفاقات باعث میشه تنم بلرزه. هر چند که اون کسایی که میگن دوسم دارن درست کاری رو انجام میدن که نباید بدن مثل ... بگذریم. زندگی بدجور داره امتحان میگیره. تقلب  مقلبم تو کارش نیست. فقط از خدا میخوام به من این توان رو بده که بتونم خوب مبارزه کنم. همونطور که شایسته منه.

 

+ نوشته شده در  10 Jul 2007ساعت 0:9  توسط بهار بابا  | 

خدایا من دلم میخواد باهات حرف بزنم. اما اینجا خیلی شلوغه. یه شب میای با من و با عروسکم بریم از این شهر بیرون ؟نترسیم آ! اونوقت شب کسی نیستش. بریم یه جای خلوت یه جای ساکت یه جای تاریک بشینیم و با هم حرف بزنیم. میخوام به من بگی چی شد که منو آفریدی. به چی فکر میکردی وقتی داشتی برای من دل می ساختی. نگاهت به کجا بود وقتی چشمای منو گرد گرد درست می کردی. فکر کنم وقتی می خواستی به من مهربونی بدی ظرفش  روی من چپه شده.من خیس شدم.خیس از یه ظرف پر پر مهربونی. خدایا حالا توی این دنیایی که خیلی از آدماش سهمی از  مهربونی ندارن من چیکار کنم ؟ خدایا یه شب بیا با هم بریم یه جایی که کسی نباشه اونوقت در گوشت بگم که توی دلم چه خبره... میای؟!

+ نوشته شده در  26 Jun 2007ساعت 9:38  توسط بهار بابا  | 

دیشب با خدا حرف زدم. حس کردم داره نگاهم میکنه. حس کردم اونم مثل من خوشحاله. خيلی لذت بخش بود. خیلی...

من نمازم را وقتي ميخوانم كه اذانش را گفته باشند سر گلدسته سرو...

+ نوشته شده در  24 Jun 2007ساعت 8:31  توسط بهار بابا  | 

آدما میتونن توی زندگی هم نقش مثبت داشته باشن. اما متاسفانه خیلی وقتها خودخواهی های اونها بهشون اجازه نمیده که اونطور که شایسته هست به هم کمک کنن. من همیشه به دنیای اطرافم با نگاه ساده اندیش خودم نگاه میکنم. من همیشه فکر میکنم همه این دیگرانی که دور من و گرفتن همونطور فکر میکنن که من فکر میکنم. همه اونها همونقدر یکرنگ و ساده هستند که من. اما خدایا چرا اینطور نیست. چرا اینهمه دروغ و فریب هست. اینهمه رنگ .

 باور کنید بعضی وقتها فکر میکنم باید حالم از خودم به هم بخوره به خاطر کارام. رفتارم با دیگران به خاطر تفکرات بدی که  گه گاه درموردشون دارم. اما حالا میبینم اونی که باید حالش بد بشه من نیستم. اونایی هستند که صداقتشون رو خیلی وقته توی چاه نیتهای کثیفشون قی کردن. ای وای خدای من...با خودم چه کردم من. شاید همه این چیزا یه کابوس چرک و سیاهه که توی یه شب تب دار و مریض سراغم اومده. شاید اینطوری نیست. ...اما هست. من دارم گرمای روز رو همهمه آدما رو آبی ابری آسمون رو میبینم و حس میکنم. واقعیت همینه. همین .

+ نوشته شده در  20 Jun 2007ساعت 9:8  توسط بهار بابا  | 

امروز کمی ...

+ نوشته شده در  19 Jun 2007ساعت 9:2  توسط بهار بابا  | 

 فاش می‌گویم و از گفته خود دلـشادم        بـنده عشقـم و از هر دو جهان آزادم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  16 Jun 2007ساعت 14:4  توسط بهار بابا  | 

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
 بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید ... او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم ... ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم ... ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
 دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ‚ ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

فروغ

+ نوشته شده در  13 Jun 2007ساعت 8:27  توسط بهار بابا  | 

الا ای طوطی گویای اسرار
مـبادا خالیت شـکر ز مـنـقار
سرت سبز و دلـت خوش باد جاوید
که خوش نقشی نمودی از خط یار
سخـن سربسته گفتی با حریفان
خدا را زین مـعـما پرده بردار
بـه روی ما زن از ساغر گـلابی
کـه خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب
که می‌رقصند با هم مست و هشیار
از آن افیون که ساقی در می‌افکند
حریفان را نه سر ماند نه دسـتار
سـکـندر را نمی‌بخشـند آبی
بـه زور و زر میسر نیست این کار
بیا و حال اهـل درد بـشـنو
بـه لـفـظ اندک و معنی بسیار
بـت چینی عدوی دین و دل‌هاست
خداوندا دل و دینـم نـگـه دار
بـه مسـتوران مگو اسرار مستی
حدیث جان مـگو با نـقـش دیوار
بـه یمـن دولـت منصور شاهی
عـلـم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندی بـه جای بـندگان کرد
خداوندا ز آفاتـش نـگـه دار

بهناز مهربونم من نمیخوام جاده زندگیم و با ترس هام بسازم. تجربه های گذشته میتونن مصالح خوبی باشن برای ساختن  جاده آینده. و ... شکست پل رسیدن به پیروزیه. اگه ازش نگذرم برای همیشه اینجا که هستم میمونم. و من اینو نمیخوام.

+ نوشته شده در  12 Jun 2007ساعت 14:53  توسط بهار بابا  |